
متوجه اخبار خوشی میشی ...اونا رو میشنوی آزاد شدند ... آزادی واقعی تلفنی از یک دوست عزیز که میگه: میای بریم خونشون؟! و بهش گفتم خیلی دوست دارم اما خسته هستند، خلوت خانواده شون را بهم میریزیم. گفت چون خوب نمیشناسیشون، اینطور فکر میکنی! آقای خندان همسر پر مهرشون با جان و دل از دوستان استقبال میکنند. قبول فردا میریم ... طبق قرار قبلی آماده رفتن شدیم ... گل و شیرینی گرفتیم و رفتیم. رسیدیم ... در ساختمان باز شد و خانمی خوشرو در مقابل در بود مهراوه خندان نیمای شیطون هم دوان دوان آمد و یک بوسه ... آقای خندان با رویی باز و خوش آمدگویی ... اندکی بعد بانویی ظریف آمد .. میخندید .. "نسرین ستوده" بود احساسات اون لحظه توصیش متعلق به خود اون لحظه است و نمیشه بیان کرد
بغلشان کردم، به زن بودنم افتخار کردم، چرا که کسی را در آغوش گرفتم که
ایستاد و محکم از باورش و انسانیت دفاع کرد و مادر و البته همسری دلسوز...